- تاریخ: 1401/10/16 ساعت: 20:25
وقتی باران می بارد بیاد مینا کوچولو می افتم که نان خشکی را در دستهای کوچک خود گرفته بود و می خواست تا کمی از آن نان خشک را بخورد اما دندانی نداشت که با آن نان را خورد کند و بخورد رنج و درد فراوان را متحمل میشد و اشک از چشمان زیبایش قطره قطره می چکید و فرو می افتاد . نم نم اشکهای او مرا بیاد شبنمی ان...
وادی - تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 12:33
خدای من در شهر فقر و فنا زندگی می کنم آیا این انصاف است که نوشته هایم پاک گردد . پروردگار من !آخرین وادی، وادی فقر و فناست ولی من شبها بنور عشق تو سیر می کنم و از درد جانکاهم می کاهم . همچو پروانه ای شبها به دور ستارگانت می چرخم و از ظلمت و تاریکی گریزان می شوم . ویرانه نشین خاک خفته نیستم. در حسرت ...